Get Adobe Flash player
خانه آموزش حرف های خودمانی با دانش آموزان داستان به دام افتادن کبوترها

داستان به دام افتادن کبوترها

کلاغي در آسمان پرواز مي کرد. به مزرعه اي سرسبز و زيبا رسيد. روي شاخه درختي نشست تا کمي استراحت کند. همان طور که به اطراف خود نگاه مي کرد، متوجه شد که يک

شکارچي به طرف او مي آيد. کلاغ ترسيد، اما بعد با خود گفت: تا زماني که کبوترها، آهوان، خرگوش ها و ديگر موجودات هستند، هيچ کس به من آزاري نخواهد رساند.  بعد آرام نشست

و شکارچي را زير نظر گرفت. شکارچي که متوجه کلاغ نشده بود، تور خود را کمي آن طرف تر از درخت پهن کرد، مقداري دانه پاشيد و بعد خود را پشت يک بوته پنهان کرد. يک دسته کبوتر،

از راهي دور پرواز کنان و بازي کنان در آسمان ظاهر شدند. از آن بالا، دانه ها را ديدند و خواستند پايين بيايند و بخورند .


سردسته آنها کبوتري دنيا ديده بود و به خاطر داشتن يک خط سفيد در دور گردنش او را  طوقي  مي ناميدند. طوقي درحالي که به آنها اخطار مي داد گفت: عجله نکنيد يک دقيقه صبر

کنيد تا مطمئن شويم که خطري وجود ندارد. کبوترهاي ديگر گفتند: نه ما خيلي گرسنه هستيم و مي خواهيم قبل از اين که پرنده هاي ديگر دانه ها را بردارند، برويم و دلي از عزا درآوريم.

از اين گذشته اين جا بيابان است و خطري وجود ندارد.


سپس همه آن ها روي دانه ها فرود آمدند و گرفتار دام صياد شدند. کبوترها وقتي ديدند که در دام افتاده اند، همه غمگين و ناراحت شدند و سعي کردند از ميان سوراخهاي تور فرار کنند.

اما موفق نشدند. شکارچي وقتي ديد آن همه کبوتر در تورش گرفتار شده اند، هيجان زده شد و پريد تا پرنده ها را بگيرد. کلاغ داشت همه چيز را از بالاي درخت مي ديد .

طوقي به همراهان خود گفت: گوش کنيد دوستان. ما خيلي عجله کرديم، درنتيجه به دام افتاديم، اما نبايد وقت را تلف کرد. شکارچي دارد به طرف ما مي آيد. اگر لحظه اي را هدر بدهيم،

فرصت فرار کردن را از دست خواهيم داد. ما بايد متحد شويم و با هم نقشه فرار بکشيم. اگر هر يک از ما به تنهايي اقدام به فرار کنيم، فايده اي نخواهد داشت. اگر بخواهيم خودمان را

نجات دهيم، بايد با هم همکاري کنيم.  کبوترها پرسيدند: بايد چه کار کنيم ؟  طوقي جواب داد: بياييد قبل از اين که شکارچي به ما برسد، با هم و با همه قدرتمان پرواز کنيم و تور را با

خود ببريم. بعد به شما خواهم گفت که چگونه آزاد شويم. کبوترها قبول کردند و همه با هم بلند شدند. درحالي که تور را با خود حمل مي کردند، به رهبري طوقي پرواز کردند. شکارچي

به سرعت دنبال کبوترها دويد، به اين اميد که وقتي آنها خسته شدند و به زمين افتادند، آنها را بگيرد. اما هرچه شکارچي سريعتر مي دويد، کبوترها از او سريعتر پرواز مي کردند. کلاغ که

اين ماجرا را تماشا مي کرد، از باهوشي پرنده ها لذت برد. او تا به حال چنين چيزي نديده بود. به دنبال کبوترها و مردي که در تعقيب آنها بود رفت. کنجکاو بود که ببيند بالاخره چه خواهد

شد. بعد از اين که يک مسافت طولاني پرواز کردند، طوقي گفت: شکارچي تا زماني که مي تواند ما را ببيند، دست از تعقيب ما بر نمي دارد و شکي نيست که ما به زودي از پرواز خسته

خواهيم شد. بياييد پشت يک ديوار پنهان شويم تا او نتواند ما را ببيند و از شکار ما منصرف شود. سپس آنها مسير خود را تغيير دادند و به سوي روستاي پرجمعيتي پرواز کردند و از ديد

شکارچي ناپديد شدند. شکارچي که از پيدا کردن کبوترها نااميد شده بود، ديگر آنها را دنبال نکرد و به خانه بازگشت .


کبوترها پرسيدند: حالا چگونه مي توانيم خودمان را از اين تورها رها کنيم. طوقي پاسخ داد :
اين کار از دست ما ساخته نيست. ما به کمک و همکاري ديگران نياز داريم. من موشي را مي شناسم که در اين نزديکي ها زندگي مي کند. ما سال ها با هم همسايه بوده ايم. من به

او محبت زيادي کرده ام و بسيار به او کمک نموده ام. نام او زيرک است. او مي تواند تور را با دندانش پاره کند. در اين قبيل موارد است که مي شود از نعمت دوستي، بهره مند شوي.

 سپس آنها روي خرابه اي که موش در آن زندگي مي کرد، فرود آمدند و طوقي موش را صدا زد تا به آنها کمک کند.


موش از ديدن کبوترها و تور حيرت کرد و از طوقي پرسيد: چگونه با داشتن اين همه هوش و خردمندي گرفتار شدي ؟  طوقي جواب داد: اول طمع به دانه ها و بعد عجله کردن باعث شد

که در اين دام بيافتيم. از اين گذشته در زندگي هميشه موقعيت هاي خوب و بد پيش مي آيد و هرکس ممکن است اشتباه کند. اما عاقل هرگز اميد خود را از دست نمي دهد و نااميد

نمي شود. حالا وقت گفتن اين حرفها نيست. نمي خواهي دوستانم را از بند رها کني؟  موش شروع به بريدن بندهاي طوقي کرد. طوقي گفت : دوست عزيزم اول بندهاي دوستانم را

پاره کن “. موش گفت: نوبت آنها هم مي رسد. مي خواهم اول تو را آزاد کنم، چون تو به من خيلي محبت کرده اي. طوقي گفت: خيلي ممنونم که اين قدر وفادار هستي، ولي از آن

جايي که من دوست تو هستم، بعد از رها کردن همراهانم مرا فراموش نخواهي کرد، حتي اگر خيلي خسته شده باشي. اما برعکس اگر بعد از رها کردن من از بند، خسته شوي

ممکن است ديگر به آنها توجهي نکني و آن ها مدت طولاني اسير باقي بمانند. به علاوه، به خاطر همکاري آنها بود که توانستيم از چنگ شکارچي فرار کنيم و از آن جايي که من

سردسته و رهبر اين پرنده ها هستم، وظيفه دارم اول آنها را سلامت و ايمن ببينم. يک رهبر بايد نه تنها در زمان خوشي و راحتي، بلکه به هنگام خطر و سختي نيز از زيردستان خود

مراقبت کند. از تو عاجزانه مي خواهم که اول همراهان مرا رها کني. موش گفت: آفرين بر تو و افکار خوبت که نشانه رهبري و بلند همتي توست. سپس خيلي سريع تمام تور را بريد

و همه کبوترها را آزاد کرد. بعد همه خداحافظي کردند و کبوترها با شادماني پرواز کردند. موش هم به لانه اش برگشت. کلاغ موش را به خاطر وفاداري و کمکي که به دوست

قديمي اش کرده بود، تحسين کرد و خواست که با او دوست شود .

کلاغ با خود گفت: من هم از اين خطرات ايمن نخواهم بود. اين اتفاق ممکن است روزي براي من نيز پيش بيايد. بهتر است که يک چنين دوست مفيدي داشته

باشم. با اين فکر، به طرف سوراخ موش رفت و او را به نام زيرک صدا زد. موش گفت: من تو را نمي شناسم. تو کي هستي و چگونه اسم مرا مي داني و از

من چه مي خواهي؟  کلاغ گفت: من کلاغم و تا امروز از تو بدم مي آمد. امروز داشتم از اين جا عبور مي کردم که گرفتاري کبوترها و شجاعت و وفاداري تو

را در رها کردن آنها ديدم. با اين کار تو، فايده دوستي و همکاري را فهميدم. بنابراين آرزو دارم مرا به عنوان دوست قبول کني. تو مي تواني اطمينان داشته

باشي که از اين پس من به تو وفادار و ارادتمند خواهم بود .


موش گفت: براي اين حرف هاي خوب متشکرم. اما بدان که دوستي بين من و تو بسيار بعيد است. زيرا موش غذاي کلاغ است و کلاغ دشمن موش. دوستي

بين دو موجود قوي و ضعيف بي معني است. اولين شرط براي دوستي بين دو طرف آن است که علاقه يک دوست سبب نابودي دوست ديگر نشود.  کلاغ

گفت: بله کلاغ ها دشمن موش ها هستند، اما من قول مي دهم که هيچ گاه تو را شکار نکنم. موش گفت: واقعيت اين است که همه کلاغ ها دشمن موشها

هستند. وقتي که تو با کلاغ هاي ديگر دوست و با موش هاي ديگر دشمن باشي، دوستي ما چه فايده اي دارد.


کلاغ گفت: من آن قدر از سخاوت و وفاداري تو خوشم آمده که حاضرم از اين به بعد نه دوست کلاغ هاي ديگر باشم و نه دشمن موش ها. من مثل انسان هايي

نيستم که به دروغ قسم مي خورند يا براي اين که سر يکديگر را کلاه بگذارند، قول انجام کاري را مي دهند و بعد از رسيدن به هدفشان زير قول خود مي زنند.

من يک کلاغ سياه بيش نيستم. اما شرفي را که يک کلاغ بايد داشته باشد، دارم. آنها درباره اين موضوع بيشتر صحبت کردند، تا اين که سرانجام موش احساس

کرد کلاغ راست مي گويد و موافقت کردند که از آن پس با يکديگر دوست باشند. سپس از سوراخ خود بيرون آمد و با يکديگر پيمان دوستي بستند. آن ها چندين

روز درباره پيمان شکني انسان ها و حيوان ها با يکديگر صحبت کردند و دوستي آنها سالهاي سال ادامه داشت .